تبليغاتX
فانوس احساس


فانوس احساس

درد و دل
آثار بجا مانده از يک عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
معادلـــــــه

 

داشتم معادله ي عشقمونو حل مي كردم

    من+تو=مـــــا    من*تو = مـــــا 
                                 
                               من*تو=مـــــا       تو -من=مـــــا                                  
                                                                                                 


                                    چه معادله ايي شده بود هر طور حساب مي كردم                            

 خودمو بدون تو وتو رو بدون خودم نمي تونستم

درنظر بگيرم قبل از اينكه سيمرغ احساسم پرواز كنه

 وتو رو ببنمو شكار لحظه هام بشي به خودم می گفتم

 

فكر مي كردم كه عشق جايي ندارد در دلم

فكر من باطل بود با نبودت من دچار مشكلم


 

 

 

 

 

بازم سلام بازم خوش آمدید

بازم با دست نوشته جدید

اومدم مهمون لحظه هاتون بشم

پس بفرمایید تو دم در بده

 

تو معادله ي عشقت من يه كم مسئله دارم

حس من پر از بهانس آخه از تو گله دارم

نميدونم تو نبودت چرا آسمون مي گيره؟

علتش رو پيدا كردم چون ازت فاصله دارم

قسمت ميدم به چشمات كه هميشه مهربونه

من  واسه  بودن  با تو يه دل بي شيله دارم

تو واسم عزيزتريني ببينم خودت مي دوني؟

وقتي پيشمي عزيزم من چقدر حوصله دارم

 

 


نويسنده: مینا مورخ: پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
|+|
هفت سين حضور

ساعت 9:15 صبح روز پنجشنبه اول فروردين ماه 1387 بودو من هفت سين

 حضورت را در سفره ي نگاهم گستراندم

زمستان رفته بود و بهار لحظه هايمان را اجاره كرده بود

ومن هم به افتخارتازه مهمانمان بهار سفره ي مفصلي از

 تمام آرزوهاي خوب را چيدم

سيب،سبزه،سماخ،سنجد،سمنو،سيرو سكه را كه هر

سال مهمان سفره ي حضورش ميكنم

وماهي قرمزرا در كنار قرآن مي گذارم تا با چرخش ماهي قرمز

 به دور تنگ كوچكش تحول عميقي را در وجود خود و تو بيابم

ووقتي ثانيه هاي دست پاچه زمان شروع سال نو را نويد داد

با هم مي خوانديم

 

 


يا مقلب القلوب والابصار

يا مدبرو الليل و النهار

يا محول حول والاحوال

حول حالنا الا احسن والحال

 

 

سلام دوستاي عزيزم خوش آمديد

سال نو مبارك اميدوارم سالي پر ازشادي

 وموفقيت پيشه رو داشته باشيد

اين دل نوشته ي همراه باطنز منو

مهمون نگاه گرمتون كنيد وفانوس احساس

رو گرمه محبتتون

 

سلام سلام دوستاي خوب و مهربون

سال نوروتبريك ميگم به توعزيزبي نشون

اميدوارم تو سال نو هميشه آسمون باشي

قلبه كسي رو نشكني با همه مهربون باشي

غصه  هارو   دور  بريزي  از تو   دلت

تبسمو هلش بدي به اون لباي خوشگلت

به آدما كمك كني ،به خودت افتخار كني

پليديو ،كثيفي رو پيش همه تو خار كني

اينا نصيحت دله گوش مي كني آسموني

اگه اونو قبول داري، ميتوني تو وبلاگ بموني

 

 


نويسنده: مینا مورخ: شنبه هفدهم فروردین 1387
|+|
عیـــــــــد

يادم باشد روزهاي اخر اسفند

دستمال خيسي روي ستاره هايت بکشم

و

گلداني کنار ماهت بگذارم

حال و حل و حلال و حمل و

تحمل و تحول و تحويل

خوش باد بر انکه اين چنين زنجيري از

حروف را اهدا مي کند

و

خوش بر انکه به او اهدا مي شود .

 

 

 

عيد که آمد فکري براي آسمان تو خواهم کرد

زندگي هميشه اينجور پيچ وتاب نخواهد داشت

بد نيست گاهي هم دستي به موهايت بکشي

و با درخت و باغچه صحبت کني

پنهان نمي کنم که پيش از اين سطر ها

(( دوستت دارم )) را مي خواسته ام بنويسم

حالا کمي صبر کن

بهار که امد

فکري براي آسمان تو و سطر هاي پنهاني خود خواهم کرد

کمي صبر کن... شايد هنوز هم بتوان به چشم ديگري خيره ماند

و

سبز شد

در بهار نفسي چاق

در تابستان دلي قبراق

در پاييز چشماني براق

و در زمستان آغوشي بي فراق براي هم آرزو کنيم

                                                                  

 


نويسنده: مینا مورخ: سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
|+|
بهـــــــار

 

گوش كن صدا شو مي شنوي ؟ بابا  صداي پاي بهارو ميگم هر روز كه آفتاب ميياد

 تا يه سري به آسمونبزنه بهار بهش ميگه اگه من بيام بيشتر ميزارم پيش آسمون بموني

ولي فعلا زور اين ننه سرما از ما بيشتره ولي قول داده تو اين چند روزه بار سفرشو

 ببنده و بهارو مهمون لحظه هامون كنه چقدر قشنگ ميشه وقتي بهار سراغ

 خونه ي دلمون مي ياد برفاي كدورت و زشتيرو از دلامون پارو مي كنه

اين ننه سرما هم اگه كمي ماهارو نسبت به هم سرد كرده با بهار به دلامون

  گرما بديم وسبزي بهار رو به سبزي لحظه هامون گره بديم اگه به صفحه ي

غم و غصه رسيديم صفحه ي نگاهمونو عوض كنيم و تو صفحه ي جديد

 نگاهمون شادي و عشق جاي گزين كنيم

اينا همه حرفاي بهاره راستي تو هم مي شنوي دوست من؟

 

 

باز می رسد به گوش بوی عطر یاسمن

بوی بازیهای عید در هوای یاد من

باز می رسد به گوش نغمه ی پروازها

های و هوی آسمان در نبرد با غازها

باز می رسد به گوش مهربانی نگار

آبشار و رودها  در ترنم   بهــــــــار

باز می رسد به گوش  نغمه های زندگی

لحظه ایی عاشق شدن با تمام بندگی

باز می رسد به گوش  عید  عید نوروز

باشد این عید سعید ماندگار وپیـــــروز

****۳دل نوشته ام****

 


نويسنده: مینا مورخ: سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
|+|
صاعقه ی عشق

سلام دوستای مهربون وبا احساسم

وقتی به فانوس احساسم سر می زنید

به اینجا روشنایی میدید عشق میدید

ازتون ممنونم دوستای عزیزم دومین

 دست نوشتمو بهتون تقدیم می کنم

امیدوارم چشمای زیباتونو مهمون

فانوس احساس کنید

 

يادت هست آن روزي که خشم بر چهره ات صاعقه زد

 آنقدر پژمرده بودي که مرا نديدي گريه هايم را

 به راستي تو از کدام قبيله  بودي که عشق را تنها دليل زيستن

مي دانستي تو نبودي تو هميشه با صداقت با من نجوا مي کردي

 يادت هست روزي که نبودم لحظه ها را با گريه هايت پر کردي

 ياد هست وقتي که از سفر آمدي سوغات برايم گريه هاي شبانه ات

 را آوردي ومن به رسم عاشقي از گريه هايت که چون مرواريد

 با ارزشي بودن پذيرا شدم وبر نگاه خيست عاشقانه خنديدم 

 و  گريستم تو هميشه مسافر تخيلات من بودي  تو همان مردي بودي

که روزي دررويا هايم قرار بود با اسب سفيدش به دنبالم بياد

 کاش ميدانستي  که من هم در نبودت گریستم

 کاش مي دانستي که ثانيه ها را در حسرت

ديدارت به سر مي کردم کاش مي دانستي که وقتي سر

سجاده عشق مي نشتم  نماز عشقت را مي خواندم

 ولي تومرا باور نکردي واسب سر کش نفست

را به جان لحظه هايمان انداختي وآنگاه بود که تمام

 هستي ام فرو ريخت و چهار ديواري عشقمان خراب شد    

 

 

دومین دل نوشته ام

(مینای عشق)

 

در شبي پر از خيال و خاطرات

در کوير و سرزمين کائنات

در سکوت و خلوت و هفت آسمان

در عبور لحظه هاي بي نشان

شب براي گريه هاي سرد من

مي کشد دامن به سوي ياسمن

سرزمين لحظه هاي بي کسي

سرد و سوزان از تب دلواپسي

چشمهايم ديگر اکنون درياست

حرفهايم غصه هاي فرداست

آري امشب قلب من ديوانه است

آرزوهايم ديگر افسانه است

من براي بغض هاي بي نشان

مي کشم دست دعا بر آسمان

اي خداي مريم و ميناي عشق

من که عاشق گشتم از دنياي عشق

 


نويسنده: مینا مورخ: پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
|+|
حســــــــــین

سلام دوستای مشکی پوش من ایام سوگواری سرور مردای دنیا آقا امام حسین(ع)

خدمت همه ی شما عزیزانی که به این وبلاگ سر میزنید تسلیت می گم

**********

وقتی تو روضه ی امام حسین اشک از چشمات جاری میشه و دیدگانتو نمناک می کنه

وقتی با شنیدن اسم حسین وعباس و ابوالفضل دلت آتیش می گیره

وقتی با گریه هات،زجه هات سکینه ی کوچلو رو دلداری میدی

 چقدر حال و هوای دلت قشنگ میشه دوست دارم با پاکی دلت با اشکایی

 که مثل مرواریدارزشمندی از چشمای خوشگلت می ریزه بهت بگم

 آسمونی امیدوارم عزاداریت مورد قبول خداوند مهربونمون و

 همین طور امام زمان(عج) مورد قبول واقع بشه

       
 
((التماس دعا))

 


ادامه مطلب

نويسنده: مینا مورخ: جمعه بیست و هشتم دی 1386
|+|
یلـــــــــــــدا

آسمان در هم رفت ناگهان برف بارید وریزش دانه های سفید وزیبای برف

 اطرافمان را سفید پوش کرد من که فکر می کنم یلدای لحظه ها

 دلتنگ دیدنت شده بود که برف را بهانه ایی کرد تا بر گونه های تو

 ببارد تا شاید بتواند با آب شدنش روی گونه هایت خیسی ونمناکی

چشمانش را به یاد بیاوری

به راستی یلدا دل تنگ حضورت شده بود

 

((یلدا مبارک))


نويسنده: مینا مورخ: جمعه سی ام آذر 1386
|+|
قربانی

سلام دوستای خوبم

به فانوس احساس خوش آمدین امیدوارم ثانیه هایی

رو که اینجا میگذرونید واستون خوشایند باشه

مسافرای عاشق از این به بعد کلیه شعرهایی رو

که اینجا میخونید از دل نوشته های خودمه

 البته بیشتر نثرها و متنهای اینجا رو با قلم احساسم

 براتون نوشتم امیدوارم به قلم احساس من

 با نگاه گرمتون تو فانوس احساس

روشنایی بدید

 

 

***خدای مهربانم***

من همانند اسماعیل تو می خواهم جان فشانی کنم

می خواهم جانم را قربانی نگاه مهربانت کنم دوست دارم آسمان

 عطوفتت را بر نگاه ابریم بگسترانی

خدای مهربانم اسماعیل زمانه ی خویش می شوم 

اگر پهنای وجود بیکرانت مرا بپذیرد

اگرچه ابراهیم اسماعیلش را قربانیت نکرد

 اما آنها دل های بی کرانشان را ذبح عشق تو

کرده اند وچه زیبا تکلیف عشقشان را بر دل خویش نگاشتن 
 

*****عید قربان مبارک*****

 

پنجره ي خيالمو به سوي تو باز مي کنم

هر صبح با سلام تو زندگي آغاز مي کنم

همسفر چشات مي شم تو جاده هاي انتظار

حضور خوب بودنت مژده ي سر سبز بهار

رنگين کمون لحظه هات سرخ و سفيد و آبيه

در ياچه ي نگاه تو يه سوژه يه حسابيه

لطافت کلام تو عطر گل ياسمنه

دوري و انتظار تو تو زندگي سهم منه

تو باغچه ي نگاه تو پر از گلاي مريمه

نديدنت تو لحظه ها عامل درد و ماتمه

***(اولین دل نوشته ام)***


نويسنده: مینا مورخ: جمعه سی ام آذر 1386
|+|
دوست دارم........

درخونه ی دلمو بستمو یه قفل بزرگ به درش بستم دیگه حاضر نبودم

یه لحظه تو خونه ی دلم رات بدم همه ی اسباب و اثاثیه های عشقمونو

 بسته بندی کردم تا دیگه حتی فکرتم به دلم نیاد ازت متنفر شده آخه

من،تو              جدایــــــــــــــــــــی

وقتی فکرشو می کنم که چه حماقتی کردم دلم به حال خودم می سوزه

 دوست دارم تک تک گلایی رو که تو باغچه ی نگاه من

 کاشتی همه رو از ریشه بکنم تا دیگه دل ناپاکت به دلم ریشه نکنه 

 دوست دارم آینه ی عشقمونو خورد کنم تا دیگه اون لحظه هایی

 رو که کنارم می ایستادی و ناز چشمامو می کشیدی یادم نیاد

  دوست دارم پاک کن بردارمو تموم دوستت دارم هاتو از ذهنم پاک کنم

  دوست دارم ساعت دیواری لحظه هامونو از جا بکنم

تا دیگه یادم نیاد که با ثانیه هاش همراهی می کردم تا تو بیای
   

 

 

 

هيچ که از رفتن من غصه نخورد

هيچ که با موندن من شاد نشد

وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت

بغض هيچ آدمي فرياد نشد

وقتي رفتم کسي غصه اش نگرفت

وقتي رفتم کسي بد رقم نکرد

دل من مي خواست تلافي بکنه

پس چه شد هيچ کسي عاشقم نکرد

وقتي رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خيليم آفتابي بود

اگه شب ميرفتم و خورشيدم نبود

آسمون خوب مي دونم مهتابي بود

دم رفتن کسي گفت سفر بخير

که واسم غريب و ناشناخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاش و باخته بود

چهره هيچ کسي پژمرده نبود

گل ها اما همه پژمرده بودن

کسايي که واسشون مهم بودم

همه شايد يه جوري مرده بودن

وقتي رفتم کسي غصه اش نگرفت

وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد

دل من ميخواست تلافي بکنه

پس چه شه هيچ کسي عاشقم نکرد

   


نويسنده: مینا مورخ: چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
|+|
الــــــــــهی

الهي درمانده ام از دست خويش و به مدد فيض تو محتاجم

 و ميدانم که با تو بايد گفت و از تو بايد خواست.الهي دلتنگم از

  آنکه در مقدم نسيم هاي نوازشگر ملکوت بي شکوفه نشسته

باشم و در بند و بندگي تن در باغ آسمان را به روي خويش

 بسته باشم . الهي هر که ام هر چه ام اکنون رخساره بر

 خاک نياز نهاده ام و دست نياز به سوي تو نهاده ام. الهي هر

 که ام هر چه ام اگر فريب خورده ي ابليس نفسم اگرآن جان

 آسماني را در محاصره ي هواي نفس فرسودم تو بر من ببخش

ای پرورگار مهربانم

 

 

روي آن شيشه تبدار تو را "ها"کردم

اسم زيباي تو را با نفسم جا کردم

حرف با برف زدم  سوز زمستاني را

با بخار نفسم وصل به گرما کردم

شيشه بد جور دلش ابري و باراني بود

شيشه را يک شبه تبديل به دريا کردم

عرقي سرد به پيشاني آن شيشه نشست

تا به اميد ورود تو دهان وا کردم

در هواي نفسم گم شده بودي اي عشق

با سر انگشت تو را گشتم و پيدا کردم

با سر انگشت کشيدم به دلش عکس تو را

عکس زيباي تو را سير تماشا کردم

و به عشق تو "فرآيند تنفس را"هم

جذب اکسيژن چشمان تو" تماشا کردم

بازبا بازدمي اسم تو بر شيشه نشست

من دمم را به اميد تو مسيحا کردم

پنجره دفترم امروز شد وشيشه غزل

ومن امروز براي شيشه تو را "ها "کردم

آنقدر آه کشيدم که تو اين شعر شدي

جاي هر واژه نفس پشت نفس جا کردم

اينک اي شعر مه آلود خداحافظ تو

ختم اين شعر نفس گير در اين جا کردم

 

 

   


نويسنده: مینا مورخ: سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
|+|
ِِِِِشاعر عاشق

 


شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و

شاعر ،شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفترشعرش گذاشت و

 شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد

 ودهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت :ديگر تمام شد.

 ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود. زيرا شاعري

 كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است

و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان را ديگر نمي خواهد

 

 

 

 

قصه ي من و غم تو قصه ي گل و تگرگه

ترس بي تو زنده بودن ترس لحظه هاي مرگه

اي براي با تو بودن بايد از بودن گذشتن

سربه بيداري گرفته ذهن خواب آلوده ي من

هميشه ميون قابت خالي در هاي بسته

طرح اندام قشنگت پاک و رويايي نشسته

کاش ميشد چشام ببينند طرح اندام تو داره

زنده ميشه جون مي گيره پا تويه اتاق ميزاره

کاش ميشد صداي پاهات بپيچه تو گوش دالون

طرف دالون بگرده سر آفتابگردونامون

کاش ميشد دوباره باغچه پر گلهاي تو باشه

غنچه ي سفيد مريم با نوازش تو باشه

کاش ميشد اما نميشه نميشه بياي دوباره

نميشه دستات تو گلدون گلاي مريم بزاره

کاش ميشد اما نميشه اين مرامه روزگاره

رفتنت هميشگي بود ديگه برگشتي نداره


نويسنده: مینا مورخ: دوشنبه سی ام مهر 1386
|+|
تاول عشق

 

کنار آينه دل ايستادم آينه ي دل مرا به ضيافت چشمان قشنگت برد

 ياد آن روزهايي افتادم که آسمان نگاهت را بر من دادي و ابري چشمانت

 را  به دور دست ها فرستادي تا غم را نيابم ياد آن گلي آفتادم که وقتي

 آن را به من دادي گفتي عطر آن برايت آشناست وقتي پرسيدم براي چه؟

تو گفتي آري عطر توست که گاهي مشامم را نوازش مي دهي

 يادت هست روزي که دست تقدير چشمانم را گريان کرد آنقدر چشمانت

 را گرياندي که چشمانت تاول عشق زد وقتي پرسيدم چرا؟

 گفتي وقتي چشمان تو گريان است چشمان من بايد به

 ياد داشته باشد که تو را همراهي کند

 

 


تا تو با مني زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است

تو بهار دلکشي و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است

ياد دلنشينت اي اميد جان
هر کجا روم روانه با من است

ناز نوشخند صبح اگر توراست
شور گريه شبانه با من است

برگ عيش و جام و چنگ اگر چه نيست
رقص مستي و تــــــــرانــــــه با من است

گفتمش مراد من به خنده گفت
لابه از تو و بهانه با من است

گفتمش من آن سمند سرکشم
خنده زد که تازيانه با من است

هر کسش گرفته دامن نياز
ناز چشمش اين ميانه با من است

خواب نازت اي پري ز سر پريد
شب خوشت که شب فسانه با من است

 


نويسنده: مینا مورخ: جمعه بیست و سوم شهریور 1386
|+|
نسیم مهربان

 

 

آفتاب عشق امروز در سر زمين من طلوع مي کند وگرماي اين آفتاب تمامي تنهايي هايم

 را که يخ زده است آب مي کند وقتي آفتاب خيالم به فراسوي آسمان دل مي رسد

گفتگوي عشق آغاز مي شودنسيم مي وزد و بوي معطر گلهاي ياس در باغ وجودت

 هاشا مي کند ومرا به مرز وجودت مي رساند خيلي وقت بود هوس ثانيه هاي با تو

بودن را کرده بود خيلي وقت بود که شيريني ديدار به تلخي فراق پيوند خورده بودو

خيلي وقت بود که منتظرت بودم عشق مهربانم

رنگين کمان چه زيبا خود نمايي مي کند ورنگهاي گرم وزيبايش را به رخ زيبايت

مي کشد نمي داند که تو خود خالق رنگهاي زيبايي هستي که آنها را گاهي

 در تابلوي زندگيمان به تصوير مي کشي وقتي به صداي امواج دل انگيزت

 گوش مي کنم تمام هستي ام را در بند امواج صداي تو مي يابم

و وقتي به آبي چشمانت مي نگرم در درياي پر تلاطم عشقت غرق مي شوم

 


آن شب که تو آمدي صفا پيدا شد

پيمان شکني رفت و وفا پيدا شد

در غربت من که به جاي بيگانه نبود

برقي زد و روي آشنا پيدا شد

گنجي که به سالها نهان بود از چشم

با ههلهله در خانه ما پيدا شد

يک عمر کوير فقر را پيمودم

تا برق زد و کوه طلا پيدا شد

خور شيدسعادتي که بر من تابيد

در سايه ي رحمت خدا پيدا شد

من بودم وتاريکي شب ها نا گاه

از گوشه ي آسمان فرشته اي پيدا شد

تا شکر خدا بگويم از ديدن تو

در خلوت من حال دعا پيدا شد

با آمدنت که آخر بخت مني

در ظلمت شب ستاره هاپيدا شد

 


نويسنده: مینا مورخ: جمعه بیست و سوم شهریور 1386
|+|
سکوت

 

 

آری سکوت در پی لحظه هایمان فقط و فقط سکوت است که گاهی حرفی میزند

اوآرام وشمرده حرف میزنداز غمها وبی  قرارهای دل می گوید از گریه های

 بی پایان باران میگوید فکر میکنم که گاهی لهجه ی سکوت هم در پس افکار

عشق تغییر می کند

واستدلال تبستم را جستیجو می کند گاهی دلم را سرج می کنم

 تا شاید این بار سکوت را نیابم تا شاید حضور خوبت را در دیباچه ی

احساسم به صراحت ببنم امروز وقتی سری به باغچه ی با تو بودن زدم

 گلهای عشق را پژمرده یافتم وقتی بر گلبرگ های شان زل زدم دیدیم

 رنگشان زرد است زیرا تو ملودی غم را برایشان سروده بودی

 وآنها نیز سر در گریبان غم فرود آورده بودن  

 

 

خوشا لحظه اي که آنرا در يابيم ؛من گم بودم؛

در موج خيز زمان زندگي مرا چرخاند.

مرا كشاند به معبد عشق

چشمانم را پر كرداز نورتشخيص

بر من نور شديدي نواخته شد

من نوشيدم ازكاسه عشق

پس از ان دگرگوني آغاز شد

عشق مانند نسيم بر من وزيد

از هيجان زنده شدم

من بودم و تو

ما بوديم و عشق

عشق بود و خدا

و چه زيبا بود ان لحظه

عشق را گدايي کن تا بفهمي که عشق واقعي گرانبهاست،

تا هيچ وقت آسان از دستش ندي.

امروز که جز هواي جواني به سرم نيست

قلبم تقديم به تو که فردا اثرم نيست
 
آخرين ستاره ي آسمان راشمردم اما

شمردن زيبايي تو را نمي توانم

من تاخانه ي غروب خورشيد پيش رفتم

اما هيچگاه خانه ي تورانديدم

ديشب خوابت راديدم نه زيباييت

نه خانه ات

فقط حسرتي كه چراخواب زندگيه هميشه گيم نبود

چراخوش ترين لحظات زندگي دريك خواب كوتاه خلاصه شده

مي خواهم براي هميشه بخوابم

هيچ چيزمهم نيست

فقط تو

 


نويسنده: مینا مورخ: سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
|+|
گاهی

کوچه بي تو ، مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم ، خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه که بودم در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد؛ يادم آمد که: شبي با هم از آن کوچه گذشتيم

پرگشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه، محو تماشاي نگاهت،

آسمان صاف وشب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد؛ تو به من گفتي : «از اين عشق حذر کن!

لحظه اي چند براين آب نظر کن

آب، آيينه ي عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کني ، چندي ازين شهر سفر کن!» با تو گفتم: حذر از عشق!

ـ ندانم ـ

سفر از پيش تو ، هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول که دل من به تمناي تو پرزد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من گفت زدي، من نه رميدم، نه گسستم.

 باز گفتم که: تو صياد و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گسستم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم!

اشکي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ، ناله ي تلخي زد و بگريخت ...........

اشک در چشم تو لرزيد

ماه برعشق تو خنديد يادم آيد که: دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه کشيدم

نگسستم، نرميدم

رفت در ظلمت غم ، آن و شب هاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکني دگر از آن کوچه گذرهم .......... بي تو ، اما، به چه

حالي من از ، آن کوچه گذشتم.

 

 

 

تمـاشايي تــريـن تـصـويــر دنـيـا مـي شـوي گاهي

 دلم مي پاشد از هم بس که زيبا مي شوي گاهي

 حـضـور گـاهـگـاهـت بـازي خـورشيـــد بـا ابــر اسـت

 که پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي

 به ما تا مي رسي کـج مي کنـي يکـبـاره راهـت را

 ز ناچاريـست گر هم صحبـت مـا مي شـوي گاهي

 دلـت پــاک اسـت امــا بــا تـمــام ســادگــيــهــايـت

 بـه قــصـد عاشــق آزاري مـعـمـا مي شـوي گاهي

 تـو را از ســرخي سيـب غـزلهــايم گـريــزي نيست

 تــو هــم ماننـد حـــوا زود اغـــوا مي شـوي گاهي


نويسنده: مینا مورخ: یکشنبه چهاردهم مرداد 1386
|+|
پدر

 

اگر آسمان خانه مان ابری باشد با تو ای پدر پنجره خانه رو به کوچه عشق باز است

 باتو می توان لحظه به لحظه زندگی را لمس کرد پدرم ای که عشق را با تو آغاز کردم

                   وبا تو تا اوج شادی پرواز کردم در قلبم فقط وفقط تو می مانی

     پدر         

 

            پدر ای همدمم بودو نبودم             

پدرای تو تمام تار وپودم

پدر ای خسته ی معراج هستی

منم دیوانه ات ای عشق مستی

پدر تو حامی عشق و محبت

پدر تو مظهر ایمان و همت

پدر آرامش شب های بی جان

پریشانم پریشانم پریشان

که کردم گاه گاهی نغمه ایی سر

ببخشایی مرا ای منجی صبر

در آخر ای پدر تو ناب نابی

به مانند  پرستو در  در بهاری 
                   

 


نويسنده: مینا مورخ: شنبه ششم مرداد 1386
|+|
تردید

 

تصمیم گرفته بودم به صدای دلم هم گوش کنم همش تو پس

کوچه های باتو بودن به یک چیز فکر می کردم اونم تردید بود انگار

واژه ی تردید منو زندانی خودش کرده بود انگار انفرادی اون شده بودم

گاهی با خودم فکر میکردم که اون منو جادو کرده آخه وقتی باهات تو

پس کوچه های عاشقی قدم میزدم واژه ها از من رو بر میگردوندن اونا

خودشونو ازم قایم می کردن حس می کردم یه سردی عمیقی تو 

لحظه ها مونه که حرارت نگاه تو رو ذوب می کنه وقتی با گرمای وجود

برام صحبت می کردی سردی واژه ها رو حس می کردم وقتی از آب

حیات می گفتی من فقط سرابو میدیدم وقتی نور بودی من تاریکی

 رو می دیدم  من زندانی تردیدهایی بودم که حالا منو از همه چیز دور کرده

بود از خودم از زندگی و از توولی این دفعه به ندای دلم گوش کردم اون می گفت

قراره کوچه های عشقو پاکسازی کنن قراره زباله های عاشقو دور بریزن

منم تصمیم گرفتم تردیدهامو جمع کنم بذارمشون جلوی خونه ی قلبم تا

وجودتو خوب حس کنم اما این بار بدون تردید 

 

  

 

مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود 

مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود

 عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست 

پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن

تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق

 چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟

 عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه

جامِ بلور  تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را

 نگه داشت  اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست

احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز

 بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند 


نويسنده: مینا مورخ: سه شنبه دوم مرداد 1386
|+|
می دونی

 

بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی

میدونم خوب میدونی تو تاروپود و ریشمی

توکه از دنیا گذاشتم واسه ی یک خنده من

چرا من نگذرم از یه پوست وخون به اسم تن

تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم

ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم

نمیدونم چه بگم که باور شه جونمی

تو این کابوس درد رویای مهربونمی

میدونی با تو پر از شعر وترانه

میدونی بی تو لحظه حرمتی نداری  

   میدونی در تو این خدا بودی

که تونسته گل عشق بکاره

 وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز

عشق تو تو لحظه ها حادثه سازو قصه ساز

به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم

نمیدونم چه میشه بد جوری گوشه گیر میشم

ممنونم که بچه بازی هامو طاقت میاری

هر چقدر بد میشم اما تو نجابت می کنی

هر کجای دنیا باشم با منی و در منی

نگران حال و روزم بیشتر از خود منی

میدونی باتو میدونی بی تو میدونی در تو

 


روزي دل من كه تهي بود و غريب

از شهر سكوت به ديار تو رسيد

در شهر صدا كه پر از زمزمه بود

تنها دل من قصه ي مهر تو شنيد

چشم تو مرا به شب خاطره برد

در سينه دلم از تو و ياد تو تپيد

در سينه ي سردم ، اين شهر سكوت

ديوار سكوت به صداي تو شكست

شد شهر هياهو ، اين سينه ي من

فرياد دلم به لبانم بنشست

خورشيد مني ،‌ منم آن بوته ي دشت

من زنده ام از نور تو اي چشمه ي نور

درياي مني ، منم آن قايق خرد

با خود تو مرا مي بري تا ساحل دور

اكنون تو مرا همه شوري و صدا

اكنون تو مرا همه نوري و اميد

در باغ دلم بنشين بار دگر

اي پيكر تو ، چو گل ياس سپيد

 


نويسنده: مینا مورخ: جمعه بیست و دوم تیر 1386
|+|
طفل دل

 

        

گفتند خلايق که تويي يوسف ثاني
چون نيک بديدم به حقيقت به از آني


شيرينتر از آني به شکرخنده که گويم
اي خسرو خوبان که تو شيرين زماني


تشبيه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهاني


صد بار بگفتي که دهم زان دهنت کام
چون سوسن آزاده چرا جمله زباني


گويي بدهم کامت و جانت بستانم
ترسم ندهي کامم و جانم بستاني


چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند
بيمار که ديده‌ست بدين سخت کماني


چون اشک بيندازيش از ديده مردم
آن را که دمي از نظر خويش براني


 

 

باز طفل دلم لج کرده است

و لجوجانه پاي بر زمين مي کوبد؟

و هر لحظه با التماس نگاهي معصومانه تو را از من مي خواهد...

جوابش را چه دهم؟

رهايي از دستش بسي دشوار است و

من سخت ناتوان؟

قصه کهنه آمدنت را باز برايش زمزمه مي کنم

تا آرام آرام خواب پلکهايش را ببندد؟

اما

تا به کي او را دلخوش به آمدنت کنم؟

از فريبش ديگر خسته شده ام.

همين فردا قسم به فراموشيت مي خورم اما

چگونه؟

وقتی باران  شاخه هاي بيد مجنونوسیب سرخ

تداعي مي کند تو را؟

من هنوز سنگ نشده ام...

باز بغضم ترکيد

و طفل دلم هراسان از خواب پريد؟

و باز همان حکايت

تو را بهانه مي گيرد

 


نويسنده: مینا مورخ: پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
|+|
زمستان

 

 

به گمانم نفسی فرصت دیدین داریم

تا ته کوچه فقط پای دویدن داریم

روح ما گرچه در این پیله تن محبوس است

مثل پروانه تمنای پریدن داریم

مفکن دور چنین میوه ی احساس مرا

گرچه کالیم ولی وقت رسیدن داریم

نشکند پشت دل از بار غم حادثه ها

مثل یک بید فقط حق خمیدن داریم

نکند تیره شود سینه تو از غم ما

تو بگو حق کمی آه کشیدن داریم

تو نگفتی ولی از لحن نگاهت پیداست

نه دل گفتن و نه گوش شنیدن داری

 

 

 ای تک درخت یخزده در اوج اضطراب

در سردی و سکوت زمستان من مخواب

سرما امان نمی دهدت ای درخت من

 یک لحظه صبر کن مگر مرده آفتاب

سرد است یا که لرزش من بی بهانه است

عمریست این سوال دلم مانده بی جواب

شاید زمان مرگ زمستان فرا رسد

تو همچنان به باغ غزل های من بتاب

با کوه غصه و اندوه من بجنگ

بردار از درون من این پیله  عذاب

تقویم سالهای بدم را خراب کن

فصلی شروع کن به سر فصل این کتاب

 

 

                                         

   

 


نويسنده: مینا مورخ: دوشنبه هجدهم تیر 1386
|+|
حرفای آخر
:: مواظب خودتون باشید ::

< بازم به من سر بزنید >

راستی به شهر عشق هم سر بزنید: Http://mina63.Blogfa.Com
ردپای نگاتو جا گذاشتی دوست خوبم؟

***

******* ****** عشق مثل هوا جاریست تو نفس هایت را کمی جانانه بکش









*******