تبليغاتX
نه تو ماني و نه اندوه و نه هيچ يک از مردم اين آبادي،به حباب نگران لب يک رود قسم، و به کوتاهي آن لحظه شادي که گذشت، غصه هم ميگذرد، آنچناني که فقط خاطره اي خواهد ماند لحظه ها عريانند،به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز ஜდ☆☾فــا نــو س احــســــا س☾☆დஜ

ஜდ☆☾فــا نــو س احــســــا س☾☆დஜ

هر گونه استفاده ,چاپ و انتشار مطالب این وبلاگ بدون اجازه ی نویسنده غیر مجاز می باشد

 

سلام دوستای عزیز این روزا شرایط روحی ام مساعد نیست

از همه ی دوستایی که با گذاشتن پیام خصوصی و کامنت

با من و فانوس احساسم همدردی کردن سپاسگــــــزارم

این شعر کوتاه رو از من بپذیرید.

"اگر صبر کنی صبوری بدنیا میآید انگاه عشق صابرانه ایی از آن توست."

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 10:48 توسط ღღمیناشعیب ღღ| |

 

سال نو پيشاپيش مبارك

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 10:7 توسط ღღمیناشعیب ღღ| |

 


بخواب آروم داداش جــــــــونم لالالالايي

تو اين روزاي پرازغصه مي دونم كه همين جايي

لالالالايي نمــي دوني چه دل تنگــــــــم

گلوي من پر از بغض فقط هرروز مي جنگم

مامان چشماش پر از اشكه نگاهش منتظر هر روز

فقط عكس تو، تو دستش صدات مي كنه هي با سوز

بابا قلبش پر از غصه س نگاهش خسته و دل گير

خداي مهربون من بابام يه آن چقدر شد پير

چشماي من پر ازاشكه ولي خيلي دوست دارم

بيا گاهي به خواب من نبود ميده آزارم

 

   

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 17:19 توسط ღღمیناشعیب ღღ| |


 

دارالفنون نگاهت مدرسه بزرگی بود

 که الفبای عشق را در طنین صدای هستی ات

 بخش کردم وقتی آ را یاد گرفتم با آه خداحافظی کردم 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 8:36 توسط ღღمیناشعیب ღღ| |

آسمان در هم رفت ناگهان برف بارید وریزش دانه های سفید وزیبای برف

 اطرافمان را سفید پوش کرد من که فکر می کنم یلدای لحظه ها

 دلتنگ دیدنت شده بود که برف را بهانه ایی کرد تا بر گونه های تو

 ببارد تا شاید بتواند با آب شدنش روی گونه هایت خیسی ونمناکی

چشمانش را به یاد بیاوری

به راستی یلدا دل تنگ حضورت شده بود

یلدا مبارک 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:13 توسط ღღمیناشعیب ღღ| |

 

هوا سرد است احساتت را بپوشان تا سرما نخورد

 وقتي قلبها يخ  زده است عواطفت ليز مي خورد

و زمين مي خوري دروغ در هواي اين روزا بخوبي

استشمام مي شود اغراق نمي کنم اگر بگويم که

 آنچه تو باورش داري تصوير ناباوري توست

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 10:2 توسط ღღمیناشعیب ღღ| |

 

 ***خدای مهربانم***

من همانند اسماعیل تو می خواهم جان فشانی کنم

می خواهم جانم را قربانی نگاه مهربانت کنم دوست دارم آسمان

 عطوفتت را بر نگاه ابریم بگسترانی

خدای مهربانم اسماعیل زمانه ی خویش می شوم 

اگر پهنای وجود بیکرانت مرا بپذیرد

اگرچه ابراهیم اسماعیلش را قربانیت نکرد

 اما آنها دل های بی کرانشان را ذبح عشق تو

کرده اند وچه زیبا تکلیف عشقشان را بر دل خویش نگاشتن 
 

*****عید قربان مبارک*****

 

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 9:9 توسط ღღمیناشعیب ღღ| |

    دریا چه بی قرار است سالهاست وقتی بر

بی کران وجودش می نگرم اضطراب

  را در موج های ناآرامش بخوبی می فهم

 

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 8:23 توسط ღღمیناشعیب ღღ| |

 

نمي دانم چرا احساساتم كمي سر دلم مانده

 نمي دانم چرا آروغ تلخ نبودنت دائم بالا مي آيد از گلوي خاطراتمان 

حس باران را دارم وقتي دستهاي گدايي زمين را مقابلش مي بيند

و اشك هاي آسمان را طلب مي كند به كلاغ ها كه نگاه مي كنم

 فراموشي را ياد مي گيرم وقتي در پس فراموشي گردوهاي باورشان

 را پنهان مي كنند و خودشان را به آن راه مي زنند تا نهال عشقي را بكارند

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 18:17 توسط ღღمیناشعیب ღღ| |

 

نگاه کن به آن ور باورت نگاه کن به شمع هاي خاموشي که آتش را نمي پذيرند

آن طرف تر که نگاه مي کني دارن احساساته زني را غسل مي دهند

که قرار است خاطراتش را تشييع کند قرار کفن فراموشي بر تن کند قرار است

بوی تعفن دروغ را با کافور خوشبو کند حالا همه چيز براي تشيع آماده است

 چقدر اين روزها حال احساسش بد بود چقدر چهره اش رنگ پريده ي لحظه هاي

 بيرحم ديروزش بود اما ديگر تمام سختي ها را پايان مي دهد و قبر فراموشي را ميکند

 و احساساتش را دفن مي کند ميداند که ديگر نه پنجشنبه ايي هست ونه فاتحه ايي

 در دل تنهايي خويش و در تاريکي چراغهاي بي جان چشمانش 
   

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 0:3 توسط ღღمیناشعیب ღღ| |

 

خدایا چقدر در عوض ثانیه های پر مهرت دل را در پس کوچه های گناه کشیدم

 و چقدر در عوض مهربانیت نامهربانی کردم خدایا تو همیشه دستانم را گرفتی

 اما من دستانت را رها کردم و دست در دست شیطان وجودی خویش  دادم

 و حکمت و تقرب خداییت را بر بی مهریت نسبت دادم خدایا بر من ولحظه های من

 تبسم وجودی تو همیشه استوار وجاریست حسم را برایت مینویسم

ای که میدانی و میخوانی هر آن چه هست

خداوندا هر آنچه دارم که از آن توست را ، در این ماه بر نگاه مهربانت ارزانی می کنم

ونماز دوستی با تو را در قنوت عشقت زمزمه می کنم بار خدایا امروز هر آنچه در قالب

این کلام می نویسم حس پاکی است که غرور را از خود رانده وبدون هیچ بزرگی در

منصب دنیایی خویش بر، کوچکی خود اعتراف می کند خداوندا در سحرهای دلنواز

رمضانت اشک چقدر بی پروا خود را مهمان میکند وتضرع در درگاهت چه حس

آرامشی را بر من ارزانی میدارد دل در مجیـــــــــر شبها می خواندت 

اجـــــرنا من النار یا مجیــــــــــر

انگار پای زمان کند می شود تا بر نگاهت مهمانم کند و بر ثانیه های

 پر گناه سدی شود

 خداوندا حال احساسم خوب نیست اما حس احساسم خوب است

 چون این الفاظ  بدون هیچ تامل و تدبری کاغذ سفید بی جان را سیاه میکند

 تا از سیاهی دل بیکاهد و بارش اشک امانی برایم نمی گذارد

 در سجده های ذالجلالیت دیگر حضورت را به صراحت در قاب نگاهم میبینم اما چه دیر...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 10:20 توسط ღღمیناشعیب ღღ| |

 

در چشمانت ستاره های امید همچنان سوسو می زند و عشق به زیبایی

 در آسمان نگاهت رصد می شود قلبت می تپد و رگهای پر حرارتت ،

عواطفه پر عشقت را پمپاژ می کند کلمات را یکی یکی صدا می کنی

و آنها را در بزم هم دلیت دعوت می کنی و قصیده ی زیبای پر احساسی

 را بر صفحه ی بی جان ، جان میدهی .


شکیل ترین و زیباترین واژه ها امروز مهمان فانوس احساست شده اند


اما ساده می گویم یه زبان باران پاک و بی آلایش

 

"۲۳مرداد بیست و هفتمین بهار زندگیم مبارک "

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 14:33 توسط ღღمیناشعیب ღღ| |

Design By : Night Melody

***** *****