تبليغاتX
فانوس احساس


فانوس احساس

درد و دل
آثار بجا مانده از يک عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
سکوت

 

 

آری سکوت در پی لحظه هایمان فقط و فقط سکوت است که گاهی حرفی میزند

اوآرام وشمرده حرف میزنداز غمها وبی  قرارهای دل می گوید از گریه های

 بی پایان باران میگوید فکر میکنم که گاهی لهجه ی سکوت هم در پس افکار

عشق تغییر می کند

واستدلال تبستم را جستیجو می کند گاهی دلم را سرج می کنم

 تا شاید این بار سکوت را نیابم تا شاید حضور خوبت را در دیباچه ی

احساسم به صراحت ببنم امروز وقتی سری به باغچه ی با تو بودن زدم

 گلهای عشق را پژمرده یافتم وقتی بر گلبرگ های شان زل زدم دیدیم

 رنگشان زرد است زیرا تو ملودی غم را برایشان سروده بودی

 وآنها نیز سر در گریبان غم فرود آورده بودن  

 

 

خوشا لحظه اي که آنرا در يابيم ؛من گم بودم؛

در موج خيز زمان زندگي مرا چرخاند.

مرا كشاند به معبد عشق

چشمانم را پر كرداز نورتشخيص

بر من نور شديدي نواخته شد

من نوشيدم ازكاسه عشق

پس از ان دگرگوني آغاز شد

عشق مانند نسيم بر من وزيد

از هيجان زنده شدم

من بودم و تو

ما بوديم و عشق

عشق بود و خدا

و چه زيبا بود ان لحظه

عشق را گدايي کن تا بفهمي که عشق واقعي گرانبهاست،

تا هيچ وقت آسان از دستش ندي.

امروز که جز هواي جواني به سرم نيست

قلبم تقديم به تو که فردا اثرم نيست
 
آخرين ستاره ي آسمان راشمردم اما

شمردن زيبايي تو را نمي توانم

من تاخانه ي غروب خورشيد پيش رفتم

اما هيچگاه خانه ي تورانديدم

ديشب خوابت راديدم نه زيباييت

نه خانه ات

فقط حسرتي كه چراخواب زندگيه هميشه گيم نبود

چراخوش ترين لحظات زندگي دريك خواب كوتاه خلاصه شده

مي خواهم براي هميشه بخوابم

هيچ چيزمهم نيست

فقط تو

 


نويسنده: مینا مورخ: سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
|+|
گاهی

کوچه بي تو ، مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم ، خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه که بودم در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد؛ يادم آمد که: شبي با هم از آن کوچه گذشتيم

پرگشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه، محو تماشاي نگاهت،

آسمان صاف وشب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد؛ تو به من گفتي : «از اين عشق حذر کن!

لحظه اي چند براين آب نظر کن

آب، آيينه ي عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کني ، چندي ازين شهر سفر کن!» با تو گفتم: حذر از عشق!

ـ ندانم ـ

سفر از پيش تو ، هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول که دل من به تمناي تو پرزد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من گفت زدي، من نه رميدم، نه گسستم.

 باز گفتم که: تو صياد و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گسستم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم!

اشکي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ، ناله ي تلخي زد و بگريخت ...........

اشک در چشم تو لرزيد

ماه برعشق تو خنديد يادم آيد که: دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه کشيدم

نگسستم، نرميدم

رفت در ظلمت غم ، آن و شب هاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکني دگر از آن کوچه گذرهم .......... بي تو ، اما، به چه

حالي من از ، آن کوچه گذشتم.

 

 

 

تمـاشايي تــريـن تـصـويــر دنـيـا مـي شـوي گاهي

 دلم مي پاشد از هم بس که زيبا مي شوي گاهي

 حـضـور گـاهـگـاهـت بـازي خـورشيـــد بـا ابــر اسـت

 که پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي

 به ما تا مي رسي کـج مي کنـي يکـبـاره راهـت را

 ز ناچاريـست گر هم صحبـت مـا مي شـوي گاهي

 دلـت پــاک اسـت امــا بــا تـمــام ســادگــيــهــايـت

 بـه قــصـد عاشــق آزاري مـعـمـا مي شـوي گاهي

 تـو را از ســرخي سيـب غـزلهــايم گـريــزي نيست

 تــو هــم ماننـد حـــوا زود اغـــوا مي شـوي گاهي


نويسنده: مینا مورخ: یکشنبه چهاردهم مرداد 1386
|+|
پدر

 

اگر آسمان خانه مان ابری باشد با تو ای پدر پنجره خانه رو به کوچه عشق باز است

 باتو می توان لحظه به لحظه زندگی را لمس کرد پدرم ای که عشق را با تو آغاز کردم

                   وبا تو تا اوج شادی پرواز کردم در قلبم فقط وفقط تو می مانی

     پدر         

 

            پدر ای همدمم بودو نبودم             

پدرای تو تمام تار وپودم

پدر ای خسته ی معراج هستی

منم دیوانه ات ای عشق مستی

پدر تو حامی عشق و محبت

پدر تو مظهر ایمان و همت

پدر آرامش شب های بی جان

پریشانم پریشانم پریشان

که کردم گاه گاهی نغمه ایی سر

ببخشایی مرا ای منجی صبر

در آخر ای پدر تو ناب نابی

به مانند  پرستو در  در بهاری 
                   

 


نويسنده: مینا مورخ: شنبه ششم مرداد 1386
|+|
تردید

 

تصمیم گرفته بودم به صدای دلم هم گوش کنم همش تو پس

کوچه های باتو بودن به یک چیز فکر می کردم اونم تردید بود انگار

واژه ی تردید منو زندانی خودش کرده بود انگار انفرادی اون شده بودم

گاهی با خودم فکر میکردم که اون منو جادو کرده آخه وقتی باهات تو

پس کوچه های عاشقی قدم میزدم واژه ها از من رو بر میگردوندن اونا

خودشونو ازم قایم می کردن حس می کردم یه سردی عمیقی تو 

لحظه ها مونه که حرارت نگاه تو رو ذوب می کنه وقتی با گرمای وجود

برام صحبت می کردی سردی واژه ها رو حس می کردم وقتی از آب

حیات می گفتی من فقط سرابو میدیدم وقتی نور بودی من تاریکی

 رو می دیدم  من زندانی تردیدهایی بودم که حالا منو از همه چیز دور کرده

بود از خودم از زندگی و از توولی این دفعه به ندای دلم گوش کردم اون می گفت

قراره کوچه های عشقو پاکسازی کنن قراره زباله های عاشقو دور بریزن

منم تصمیم گرفتم تردیدهامو جمع کنم بذارمشون جلوی خونه ی قلبم تا

وجودتو خوب حس کنم اما این بار بدون تردید 

 

  

 

مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود 

مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود

 عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست 

پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن

تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق

 چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟

 عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه

جامِ بلور  تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را

 نگه داشت  اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست

احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز

 بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند 


نويسنده: مینا مورخ: سه شنبه دوم مرداد 1386
|+|
حرفای آخر
:: مواظب خودتون باشید ::

< بازم به من سر بزنید >

راستی به شهر عشق هم سر بزنید: Http://mina63.Blogfa.Com
ردپای نگاتو جا گذاشتی دوست خوبم؟

***

******* ****** عشق مثل هوا جاریست تو نفس هایت را کمی جانانه بکش









*******

******** ***** JavaScript Codes ***** ******