تبليغاتX
فانوس احساس


فانوس احساس

درد و دل
آثار بجا مانده از يک عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
تاول عشق

 

کنار آينه دل ايستادم آينه ي دل مرا به ضيافت چشمان قشنگت برد

 ياد آن روزهايي افتادم که آسمان نگاهت را بر من دادي و ابري چشمانت

 را  به دور دست ها فرستادي تا غم را نيابم ياد آن گلي آفتادم که وقتي

 آن را به من دادي گفتي عطر آن برايت آشناست وقتي پرسيدم براي چه؟

تو گفتي آري عطر توست که گاهي مشامم را نوازش مي دهي

 يادت هست روزي که دست تقدير چشمانم را گريان کرد آنقدر چشمانت

 را گرياندي که چشمانت تاول عشق زد وقتي پرسيدم چرا؟

 گفتي وقتي چشمان تو گريان است چشمان من بايد به

 ياد داشته باشد که تو را همراهي کند

 

 


تا تو با مني زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است

تو بهار دلکشي و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است

ياد دلنشينت اي اميد جان
هر کجا روم روانه با من است

ناز نوشخند صبح اگر توراست
شور گريه شبانه با من است

برگ عيش و جام و چنگ اگر چه نيست
رقص مستي و تــــــــرانــــــه با من است

گفتمش مراد من به خنده گفت
لابه از تو و بهانه با من است

گفتمش من آن سمند سرکشم
خنده زد که تازيانه با من است

هر کسش گرفته دامن نياز
ناز چشمش اين ميانه با من است

خواب نازت اي پري ز سر پريد
شب خوشت که شب فسانه با من است

 


نويسنده: مینا مورخ: جمعه بیست و سوم شهریور 1386
|+|
نسیم مهربان

 

 

آفتاب عشق امروز در سر زمين من طلوع مي کند وگرماي اين آفتاب تمامي تنهايي هايم

 را که يخ زده است آب مي کند وقتي آفتاب خيالم به فراسوي آسمان دل مي رسد

گفتگوي عشق آغاز مي شودنسيم مي وزد و بوي معطر گلهاي ياس در باغ وجودت

 هاشا مي کند ومرا به مرز وجودت مي رساند خيلي وقت بود هوس ثانيه هاي با تو

بودن را کرده بود خيلي وقت بود که شيريني ديدار به تلخي فراق پيوند خورده بودو

خيلي وقت بود که منتظرت بودم عشق مهربانم

رنگين کمان چه زيبا خود نمايي مي کند ورنگهاي گرم وزيبايش را به رخ زيبايت

مي کشد نمي داند که تو خود خالق رنگهاي زيبايي هستي که آنها را گاهي

 در تابلوي زندگيمان به تصوير مي کشي وقتي به صداي امواج دل انگيزت

 گوش مي کنم تمام هستي ام را در بند امواج صداي تو مي يابم

و وقتي به آبي چشمانت مي نگرم در درياي پر تلاطم عشقت غرق مي شوم

 


آن شب که تو آمدي صفا پيدا شد

پيمان شکني رفت و وفا پيدا شد

در غربت من که به جاي بيگانه نبود

برقي زد و روي آشنا پيدا شد

گنجي که به سالها نهان بود از چشم

با ههلهله در خانه ما پيدا شد

يک عمر کوير فقر را پيمودم

تا برق زد و کوه طلا پيدا شد

خور شيدسعادتي که بر من تابيد

در سايه ي رحمت خدا پيدا شد

من بودم وتاريکي شب ها نا گاه

از گوشه ي آسمان فرشته اي پيدا شد

تا شکر خدا بگويم از ديدن تو

در خلوت من حال دعا پيدا شد

با آمدنت که آخر بخت مني

در ظلمت شب ستاره هاپيدا شد

 


نويسنده: مینا مورخ: جمعه بیست و سوم شهریور 1386
|+|
حرفای آخر
:: مواظب خودتون باشید ::

< بازم به من سر بزنید >

راستی به شهر عشق هم سر بزنید: Http://mina63.Blogfa.Com
ردپای نگاتو جا گذاشتی دوست خوبم؟

***

******* ****** عشق مثل هوا جاریست تو نفس هایت را کمی جانانه بکش









*******

******** ***** JavaScript Codes ***** ******