تبليغاتX
عشق مانند هـــــوا جاری ست تو نفس هـــــایت را کمــــــــی جانانه بکـــــــــش ●•• დ ஜ فانوس احساس დ ஜ ••●


●•• დ ஜ فانوس احساس დ ஜ ••●

درد و دل
دل نوشته های دیروزم
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
یلـــــــــــــدا

آسمان در هم رفت ناگهان برف بارید وریزش دانه های سفید وزیبای برف

 اطرافمان را سفید پوش کرد من که فکر می کنم یلدای لحظه ها

 دلتنگ دیدنت شده بود که برف را بهانه ایی کرد تا بر گونه های تو

 ببارد تا شاید بتواند با آب شدنش روی گونه هایت خیسی ونمناکی

چشمانش را به یاد بیاوری

به راستی یلدا دل تنگ حضورت شده بود

 

((یلدا مبارک))


نويسنده: ღღمیناღღ مورخ: جمعه سی ام آذر 1386
|+|
قربانی

سلام دوستای خوبم

به فانوس احساس خوش آمدین امیدوارم ثانیه هایی

رو که اینجا میگذرونید واستون خوشایند باشه

مسافرای عاشق از این به بعد کلیه شعرهایی رو

که اینجا میخونید از دل نوشته های خودمه

 البته بیشتر نثرها و متنهای اینجا رو با قلم احساسم

 براتون نوشتم امیدوارم به قلم احساس من

 با نگاه گرمتون تو فانوس احساس

روشنایی بدید

 

 

***خدای مهربانم***

من همانند اسماعیل تو می خواهم جان فشانی کنم

می خواهم جانم را قربانی نگاه مهربانت کنم دوست دارم آسمان

 عطوفتت را بر نگاه ابریم بگسترانی

خدای مهربانم اسماعیل زمانه ی خویش می شوم 

اگر پهنای وجود بیکرانت مرا بپذیرد

اگرچه ابراهیم اسماعیلش را قربانیت نکرد

 اما آنها دل های بی کرانشان را ذبح عشق تو

کرده اند وچه زیبا تکلیف عشقشان را بر دل خویش نگاشتن 
 

*****عید قربان مبارک*****

 

وقتي گلارو  آب دادي

گفتي به ياس بيدارباشه

به  گلدوناي  بي کسي

مواظب   بهار  باشه

وقتي مي خواستي بري

آسمونو  صدا  زدي

به چشماي  دل  واپسم

اميد موندن مي دادي

آروم   آروم   به  لبام

زمره ي خنده مي دادي

لحظه هاي غريبي مو

اميد بودن مي دادي

حالا که رفتي به سفر

هميشه باروني باشي

احساس غربت نکني

هميشه پيشم بموني
 

***(اولین دل نوشته ام)***


نويسنده: ღღمیناღღ مورخ: جمعه سی ام آذر 1386
|+|
دوست دارم........

درخونه ی دلمو بستمو یه قفل بزرگ به درش بستم دیگه حاضر نبودم

یه لحظه تو خونه ی دلم رات بدم همه ی اسباب و اثاثیه های عشقمونو

 بسته بندی کردم تا دیگه حتی فکرتم به دلم نیاد ازت متنفر شده آخه

من،تو              جدایــــــــــــــــــــی

وقتی فکرشو می کنم که چه حماقتی کردم دلم به حال خودم می سوزه

 دوست دارم تک تک گلایی رو که تو باغچه ی نگاه من

 کاشتی همه رو از ریشه بکنم تا دیگه دل ناپاکت به دلم ریشه نکنه 

 دوست دارم آینه ی عشقمونو خورد کنم تا دیگه اون لحظه هایی

 رو که کنارم می ایستادی و ناز چشمامو می کشیدی یادم نیاد

  دوست دارم پاک کن بردارمو تموم دوستت دارم هاتو از ذهنم پاک کنم

  دوست دارم ساعت دیواری لحظه هامونو از جا بکنم

تا دیگه یادم نیاد که با ثانیه هاش همراهی می کردم تا تو بیای
   

 

 

 

آسمون احساسم امروز ابريه ابريه وقصه گوي لحظه هام

 داره قصه ي بي تو بودن رو برام زمزمه مي کنه

 حس ميکنم کلمه ها هم ازم دوري ميکن

 آخه اونا از دلم اسباب کشي کردن ودنبال قصه گوی

جديدي هستن که خبر از عشق بده واين واژه رو به

سر زمين با تو بودن دعوت کنه امروز تصميم گرفته بودم

 روي تخت سفيد ذهنم همه چيز رو پاک کنم تصميم گرفته بودم

به هيچ کلمه ايي اجازه خطور ندم تصميم گرفته بودم وجود پروانه

 رو وقتي کنار شمع مي سوزه حس کنم تصميم گرفته بودم

 وقتي ديدمت با چشمام به وجود ت صاعقه بيزنم

 تصميم گرفته بودم که بارون صداقتو به وجود نا پاکت بريزم

 تا شايد ناب شي   

 


نويسنده: ღღمیناღღ مورخ: چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
|+|
حرفاي آخر
:: مواظب خودتون باشيد ::

< بازم به من سر بزنيد >

راستي به شهر عشق هم سر بزنيد: Http://mina63.Blogfa.Com
ردپاي نگاتو جا گذاشتي دوست خوبم؟

***** *******